تبليغاتX
حماقت من

حماقت من

*´¨) *´¨) *´¨)کاش می شد سرنوشت را از سرنوشت(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´

 

 


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط رها  | 

بازم عکس

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط رها  | 

جدائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط رها  | 

خانه تنهایی

خانه ای خواهم ساخت


ازدوبید تنها


و به روی بامش


شاخه ای از گل یاس آبی


وردیفی از نسترن سبز می آویزم


و درون حوضش که به تنهائی این قلب منست


از قرمزی خون دلم


دو حَزین ماهی خوش رنگ رها خواهم ساخت


و کنار حوضش که ازاندیشه من زرد شده


شاخه ای ازگل زیبای رسول و کنارش رُز سرخ


و هماهنگ به اوقفسی بی بدنه،


 اما با همه سادگیش یک زندان


و درون زندان، بلبلی خواهم داشت


که برای همه عشق به آن سُرخ گُلک


همه شب تا به سحر،به نوای دل من


چَهچَهی چَه چَهکی گرم بخواهد خواندن


که به آواز همان بلبل شیدا،


ساعتی یاکه زمانی چندین نرم و آهسته به خود می غلتم


زکنار چشمم نم نم اشک که جاوید ترین یاد خداست


فرو می افتد،


و من اندیشه کنان یاد آن عشق


یاد آن عاشقی و مهجوری


و سپس تنهایی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط رها  | 

تولد عشق

گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد،

 لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.

با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم،

 مهربان و پاک بود.

در آغوشت غرق محبت شدم.

به تو تکيه کردم و آرام شدم.

نگاهت مهربان است و صدايت آرامش،

دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق.

با تو احساس امنيت مي کنم.

 احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.

روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم

که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط رها  | 

تو به گل دست نزن...

 

تو به گل دست نزن...


واي اگر دست ِ لطيفت، بخَلَد از تيغش...


من خودم خواهم چيد...


بوتهء هستي خود را از خاک...


و براي هوس ِ دست ِ تو، خواهم آورد...


تو به گل دست نزن...


تو به گل دست نزن...


به قفس سنگ نزن...


کودک ِ رهگذر بازيگوش...


واي اگر بشکند اين پنجره، مي‌داني بيش‌ک...


دل ِ من مي‌شکند...


دل ِ من مي‌ميرد...


نکند مرغک ِ عشقم را تو...


به همين سادگي، ‌آزاد کني...


از فضاي قفس ِ اين دل ِ غمديدهء من...


به قفس سنگ نزن
...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط رها  | 

اگه می دونستی

 خاطر تو مي نويسم ،

                                           به خاطر تو مي خونم ،

 به خاطر تو زنده ام ،

                                           به خاطر خودت ، وجودت ،

 نگاهت ، غرورت .

                                          تويي که شدي همه چيزم ،

 دوست دارم هميشه باهام باشي .

                                          نمي دوني چقدر دوست دارم ،

 به خدا نمي دوني ،

                                          اگه مي دونستي

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط رها  | 

سلام خوبین؟؟؟

من خوب نیستم

خیلی وقته آپ نکردم ولی عیبی نداره حالا یکم سرم خلوت شده

راستی از تمامی دوستای عزیزی که میان خواهش میکنم آدرس چند وبلاگ یا

سایت بهم بدین که بتونم از توش کد های جدید بگیرم

اگه هم خودتون داشتین که چه بهتر

من دقیقا کد های ساعت

یه آهنگ قشنگ  پیغام خوش آمد گویی و همینطور اون پیغام رو که بعد از بسته شدن

 پنجره بهتون میدن رو می خوام  و چند تا کد دیگه مثل نظر سنجی  یا کد شکلک های موس

خلاصه اگه می تونین کمکم کنین خیلی ممنون می شم

قول میدم چرت و پرت نگم و این وبلاگ رو به یه سامونی برسونم

فعلا خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط رها  | 

يه اتفاق عجيب

بازم سلام

خوبين؟ منم خوبم

آقا امروز يه اتفاق جالب افتاد برام  امروز آرزو اومد خونمون

آخه تو كه آرزو رو نمي شناسي اگه ميشناختي مثل من  تعجب مي كردي

آرزو دختر همسايمونه كه تقريبا ۸ ساله باهم درستو حسابي حرف نزديم حالا چرا خودم هم نمي دونم يعني آرزو هم نمي دونه خودش گفت.

مي دوني چيه اون دختر خيلي مغروريه البته اينم بگم كه يه جورايي يه نسبت فاميلي هم داريم

نمي خوام غيبت كنم هاااااا ولي خوب خونواده ي زياد خوبي نيستن يعني مي دوني چيه اين جوري درموردشون ميگن

منو آرزو بچه كه بوديم باهم خيلي صميمي بوديم ولي بعد  حالا سر چه قضيه اي معلوم نيست رابطه مون باهم شكر آب شد

بعد از اون هم هروقت هم ديگه رو ميديديم اخم مي كرديم

و حالا امروز خيلي خيلي سرزده اومد خونمون

اولش من فكر كردم ازم چيزي مي خواد و احتمالا ميگيره و از همون دم در ميره  ولي در كمال تعجب ديدم اومده باهام  حرف بزنه منم گفتم حالا چي شده ديدم شروع كرد به درد و دل كه رها جون ما كه از بچگي با هم بوديم  دوران ابتدايي تا راهنمايي اين همه با هم صميمي بوديم () و از اين حرفا كه خلاصه اش كردم

حالا چي شده كه تحويل نمي گيري 

ففففففففكككككككككككووووووووووننننننننننننننننننننننننن (همون فكر كن)

منم ترجيح دادم فقط و فقط سكوت اختيار كنم

خلاصه نزديك يه ساعت نشست و حرف بيخود و چرت وپرت تحويل هم داديم و بعدشم اون در كمال صميميت يه دونه از رژلب هامو برد

بعد هم قرار شد كه دوباره رابطه مون رو از سر بگيريم 

بسه ديگه بايد برم دو تا از دوستام هم آن شدن برم با اونا چت كنم

اون پست  يه روز نسبتا خوب خيلي غلت املائي داره تقصير من نبود تقصير كيبورد بود كه اونم تقصير صاب كافي نته بود به من چه اصلا هم حوصله ندارم درستش كنم  خودتون درست بخونين تازه اگه بخواين مي تونين  غلط املايي هاي منو بهم بگين منم به قيد قرئه بهتون جايزه بدم

جايزه ي ويژه هم يه بليط رفت و برگشت واسه مسابقات جام جهانيه

خوب ديگه بسه با من كاري ندارين؟

قربون همگي باباي

راستي نظر يادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط رها  | 

دروغ و حقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط رها  |